|
هرکی
|
|
|
|
||||
|
دست هايم بوي گل ميداد.....
به جرم چيدن گل محكومم كردند...... امـــــــــــــا هيچ كس فكر نكرد كه...... شايـــــــــد گلي كاشته باشم................... ![]()
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 22:41 توسط هرکی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:21 توسط هرکی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزی؟! تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني ولي در كلبه تاريك جان من ـ نشان از كور سوئي نيست نسيم آرزوئي نيست گل خوش رنگ و بوئي نيست
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:11 توسط هرکی
|
|
|||||
|
|||||