تبليغاتX
نوشته های یک بازیگر
 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه |

 

پُشت‌ِ یه‌ چراغ‌ِ قرمز می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
حتّا وقتی‌ گفتی‌: هرگز ! می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بودُ سیب‌ِ ممنوعه‌ رُ چید !
رو همه‌ تخته‌ سیاها ، عکس‌ِ چشمات‌ُ کشید !
می‌شه‌ تازه‌تر شُدُ حرفای‌ عاشقونه‌ گفت‌ !
می‌شه‌ اسم‌ِ شبای‌ مهتابی‌ُ از تو شِنُفت‌ !

آره‌ ! می‌شه‌ اگه‌ تو دستام‌ُ باور بکنی‌ !
اگه‌ با تلخی‌ِ این‌ فاصله‌ها سَر بکنی‌ !

تو خیابون‌ ، زیرِ بارون‌ می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
حتا تو کنج‌ِ یه‌ زندون‌ می‌شه‌ عاشق‌ِ تو بود !
می‌شه‌ رو دیوارِ سنگی‌ ، اوّل‌ِ اسمت‌ُ کند !
با خیال‌ِ تو گذشت‌ از دل‌ِ دیوارای‌ بند !
می‌شه‌ آزادی‌ُ حِس‌ کرد ، با خیال‌ِ داشتنت‌ !
می‌شه‌ عمرُ گذروند ، حتا با عطرِ پیرهنت‌ !

آره‌ ! می‌شه‌ اگه‌ تو دستام‌ُ باور بکنی‌ !
اگه‌ با تلخی‌ِ این‌ فاصله‌ها سَر بکنی‌ !

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه

تلويزيون اتاق را روشن كردم و آهنگ محبوبم را گذاشتم تا گوش كنم.پدرم رفته بود بازي،خواهرم دانشگاه بود و خواهر كوچكترم مدرسه.سكوت محض بود و من هم كه ميداني تحمل سكوت را ندارم.فرار ميكنم از بي صدايي ميداني چرا؟ۀچون هرگاه ساكت ميشوم ....،بگذريم.صداي تلويزيون را بلند ميكنم

عمريه غم تو دلم زندونيه دل من زندون داره تو ميدوني...

صداي فرهاد پيچيده توي اتاقم،خواند و خواند تا به اين آهنگ رسيد:

تو هم با من نبودی مثل من با من

و حتی مثل تن با من تو هم با من نبودی

آن که می پنداشتم بايد هوا باشد

و يا حتی گمان می کردم اين تو

باید از خيل خبرچينان جدا باشد

تو هم با من نبودی تو هم از ما نبودی

آن که ذات درد را بايد صدا باشد

و يا با من ٬ چنان هم سفره ی شب

بايد از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی تو هم مومن نبودی

بر گليم ما و حتی در حريم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم

دستان نا اهل تو بايد

مثل هر عاشق رها باشد ...

تو هم از ما نبودی يار

ای آوار

ای سيل مصيبت بار ...

........

براي اين كه بيكار نباشم و حواس خودم را پرت كنم كه دوباره از شنيدن اين آهنگ گريه ام نگيرد شروع ميكنم به اتو كشيدن لباسهايم.پلكهايم داغ شده،سعي ميكنم گريه ام نگيرد كه ميدانم اگر اشكهايم جاري شود دوباره غرورم ميشكند.انگشتانم را مي چسبانم به اتوي داغ،كه بسوزد كه براي چند لحظه هم كه شده بي خيال تنهاييم شوم كه نگذارم دوباره به يادم بيايي اي آوار،اي سيل مصيبت بار...

 

+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه |

 

به آغوش تو محتاجم من خالی شده از خویش

مرا پر کن از آرامش،مرا از بوسه كن لبريز

.............

احساس كردم آمدي تا كنار من بخوابي.خودم را جمع و جور كردم بالشي كه توي بغلم بود را گذاشتم كنار بالش خودم و خودم را چسباندم به ديوار كه جا براي خواب داشته باشي!پتويي كه دورم پيچيده بودم را انداختم روي جسم نازنينت كه سرما نخوري.دستم را انداختم دور گردنت و بغلت كردم!آه كه چه آرامش شيريني بود.چقدر تنت گرم بود!چه لذتي داشت در آغوشت بودن.

پ.ن:كاش آن شب واقعا آنجا بودي.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه |

 

درخت های خانه ام شاهدند.شاهد غروبهای غمگینی که بی تو سر کردم.میدانی درخت چیست؟درخت برای من نماد زن است.نماد دلتنگی است و عشق.نماد خواستن و انکار کردن.

فروغ میگفت:" زنان در دل آری و نه به لب دارند!" واقعا همینطور است؟!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه |

زمان خلق تو حتّي خدا جسارت كرد
وعشق،مثل جنوني به زن سرايت كرد

تو را كه سبزترين اتّفاق پاييزي،
تو را كه حضرت ابليس هم عبادت كرد،

نگاه كردم و اي شعر زنده!فهميدم
خدا زمان تراشت چقدر دقّت كرد

زمان خلقت دوشيزه‎يي شبيه شما
اصول فلسفه را مو‎به‎مو رعايت كرد

تراش قامت اسليمي‎ات چه سحري داشت
كه گل به منطق زيبايي‎ات حسادت كرد؟

تو، شعر زنده كه نه...يوحناي انجيلي
از آيه‎هاي تو بايد فقط اطاعت كرد

واز زبان كليساي ”انزلي“بايد
به گوش شرق تو را دم‎به‎دم تلاوت كرد

ببين كه باغ به سوداي پونه معتاداست
بيا كه خاك به عطرت عجيب عادت كرد


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت توسط بازیگر دیوانه |